X
تبلیغات
بيوگرافی و شعر کارو

بيوگرافی و شعر کارو

هذیان یک مسلول

همره باد از نشيب و از فراز كوهساران
 از سكوت شاخه هاي سرفراز بيشه زاران
 از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
 از زمين ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
 از مزار بيكسي گمگشته در موج مزاران
 مي خراشد قلب صاحب مرده اي را سوز سازي
 سازنه ، دردي ، فغاني ، ناله اي ،‌اشك نيازي
 مرغ حيران گشته اي در دامن شب مي زند پر
 مي زند پر بر در و ديوار ظلمت مي زند سر
 ناله مي پيچد به دامان سكوت مرگ گستر
 اين منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز كن در
 باز كن در باز كن ... تا بينمت يكبار ديگر
 چرخ گردون ز آسمان كوبيده اينسان بر زمينم
 آسمان قبر هزاران ناله ، كنده بر جبينم
 تار غم گسترده پرده روي چشم نازنينم
 خون شده از بسكه ماليدم به ديده آستينم
 كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم
 اشك من در وادي آوارگان ،‌آواره گشته
 درد جانسوز مرا بيچارگيها چاره گشته
 سينه ام از دست اين تك سرفه ها صد پاره گشته
 بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم
 غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم
باز كن ! مادر ، ببين از باده ي خون مستم آخر
 خشك شد ، يخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
 آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم
 سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم
 هر چه دل مي خواست در انجام آن آزاد بودم
 صيد من بودند مهرو يان و من صياد بودم
بهر صد ها دختر شيرين صفت و فرهاد بودم
 درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكر من
 لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه بستر من
 خاك گور زندگي شد ،‌ در به در خاكستر من
 پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
 وه ! چه داني سل چها كرده است با من ؟ من چه گويم
 همنفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
 اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم
 غير طعن و لعن مردم نيست اي مادرنصيبم
زيورم ، پشت خميده ، گونه هاي گود ، زيبم
ناله ي محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم
كشته شد ، تاريك شد ، نابود شد ، روز جوانم
 ناله شد ،‌افسوس شد ، فرياد ماتم سوز جانم
 داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم
 خواهي از جويا شوي از اين دل غمديده ي من
بين چه سان خون مي چكد از دامنش بر ديده ي من
 وه ! زبانم لال ، اين خون دل افسرده حالم
گر كه شير توست ، مادر ... بي گناهم ، كن حلالم
 آسمان ! اي آسمان ... مشكن چنين بال و پرم را
 بال و پر ديگر چرا ؟ ويران كه كردي پيكرم را
 بسكه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را
 باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را
 سر به بالينش نهم ، گويم كلام آخرم را
 گويمش مادر ! چه سنگين بود اين باري كه بردم
 خون چرا قي مي كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم
سرفه ها ، تك سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس كنين آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسيده
 آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسيده
 زير آن سنگ سيه گسترده مادر ، رختخوابم
 سرفه ها محض خدا خاموش ، مي خواهم بخوابم
عشقها ! اي خاطرات ...اي آرزوهاي جواني !
اشكها ! فريادها اي نغمه هاي زندگاني
سوزها ... افسانه ها ... اي ناله هاي آسماني
 دستتان را ميفشارم با دو دست استخواني
 آخر ... امشب رهسپارم سوي خواب جاوداني
 هر چه كردم يا نكردم ، هر چه بودم در گذشته
 كرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر مي خواهم كنون و با تني درهم شكسته
مي خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم
 آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم
 تالياس عقد خود پيچيد به دور پيكر من
 تا نبيند بي كفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
پرسه مي زد سر گران بر ديدگان تار ،‌خوابش
تا سحر ناليد و خون قي كرد ، توي رختخوابش
 تشنه لب فرياد زد ، شايد كسي گويد جوابش
 قايقي از استخوان ،‌خون دل شوريده آبش
ساحل مرگ سيه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش درياي خوني ، خفته موج و ته نشسته
 دستهايش چون دو پاروي كج و در هم شكسته
 پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته
 مي خورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل
تا رساند لاشه ي مسلول بيكس را به منزل
 آخرين فرياد او از دامن دل مي كشد پر
 اين منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز كن در
 باز كن، ازپا فتادستم ... آخ ... مادر
 آخ.......م... ا...د...ر
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:51  توسط وحيد  | 

مناجات

الا ! اي مهين مالك آسمانها

كجا گيرم آخر سراغت كجايي ؟

غلام وفاي تو بودم _ نبودم ؟

چرا با من با وفا بي وفايي ؟

چه سازم من آخر بدين زندگاني

كه ريبي است در بيكران بي ريايي

چسان خلقت مهمل است اينكه روزم

فنا كرد – كام قدر – بر قضايي !

بيا پس بگير اين حياتي كه دادي

كه مردم از اين سرنوشت كذايي !

خداوندگارا !

اگر زندگانيست اين مرگ ناقص

بمرگ تو ، من مخلص خاك گورم !

دو صد بار ميكشتم اين زندگي را

اگر ميرسيدي به زور تو ، زورم !

كما اينكه اين زور را داشتم من

ولي تف بر اين قلب صاف و صبورم !

همه ش خنده ميزد بصد ناز و نخوت

كه من جز حقيقت ز هر چيز دورم !

بپاس همين خصلت احمقانه

كنون اينچنين زارو محكوم و عورم ؟

چه سود از حقيقت كه من در وجودش

اسير خدايان فسق و فجورم ؟

از آن دم كه شد آشنا با وجودم

سرشكي نهان در نگاه سرورم

چو روزم ، تبه كن تو ، روز « حقيقت »

كه پامال شد زير پايش غرورم

خداوندگارا!

تو فرسنگها دوري از خاك دوري

تو درد من خاك بر سر چه داني ؟

جهاني هوس مرده خاموش و بيكس

در اين بينفس ناله آسماني ...

زروز تولد همه هر چه ديدم

همه هر كه ديدم تبه بود و جاني

طفوليتم بر جواني چه بودي

كه تا بر كهولت چه باشد جواني !

روا كن به من شر مرگ سيه را

كه خيري نديدم از اين زندگاني!

مگر از پس مرگ – روز قيامت

خلاصم كن زين شب جاوداني!

بمن بد گماني؟ دريغا ! ندانم

چسام بينمت تا چنانم نداني؟

نه بالي كه پر گيرم آيم به سويت

نه بهر پذيرايي ات آشياني!

چه بهتر كه محروم سازم تو را من

ز ديدار خويش و از اين ميهماني

مبادا كه حاشا نمائي بخجلت

كه پروردگار لتي استخواني !

خداوندگارا !

تو ميداني آخر ، چرا بي محابا

سيه پرده شم رو را نديدم !

مرا ز آسمان تو باكي نباشد

كه خون زمين مي طپد در وريدم !

من آن مرغ ابر آشيانم كه روزي

ببال شرف در هوا  مي پريدم !

حيات دو صد مرغ بي بال وپر را

برغم هوس – از هوي مي خريدم

بهر جا كه بيداد ميكشت دادي :

بقصد كمك ، كوبه كو مي خزيدم !

بهر جه كه ميمرد رنگي ز رنگي

بيكرنگي از جاي  خود ميپريدم !

من آن شاعر سينه بدريده هستم

كه عشق خود از مرگ  مي آفريدم !

چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم

ز شاخ حقيقت هر چه چيدم!

ولي ناخلف باشم از ديده باشي

كه باري سر انگشت حسرت گزيدم !

ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم

ز روز ازل راه خود را گزيدم !

خداوندگارا !

 ز تخت فلك پايه آسمانها

دمي سوي اين بحر بي آب رو كن

زمين را از اين سايه شياطين

 جنين در جنين كين به كين رفت و رو كن

سياهي شكن چنگ فريادها را

به چشم سكوت سياهي فرو كن !

هميشه جواني تو ، پير زمانه !

شبي هم " جواني " بما آرزو كن !

كه تا زيرورو نسازم آسمانت

زمين را بنفع زمان زير رو رو كن !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:50  توسط وحيد  | 

خرده داستان هایی از «کارو» (کتاب شکست سکوت)

گل سرخ و گل زرد

گل سرخی به او دادم گل زردی به من داد..!

برای لحظه ای ناتمام قلبم از تپش ایستاد.

با تعجب پرسیدم: مگر از من متنفری؟!

گفت نه. باور کن نه؛ ولی چون تو را واقعاً دوست دارم نمی خواهم پس از آنکه از من کام گرفتی برای پیدا کردن گل زرد زحمتی به خود بدهی...

عشق دروغ

رفته بودیم دور از نگاه دیگران، ساعتی با سرگردانیِ یک عشق بی پناه، زیر روشنایی مات ماه، گردش کنیم..

آسمان کاملا صاف بود. معهذا، پاره ای ابر سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید می کرد... گفتم: آسمان به این صافی، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه از گریبان این ماه چه می خواهد؟ اشاره ای به ابر کرد، آهی کشید و گفت: آن؟!... آن ابر نیست! عصاره است. عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است... روی ماه را پوشانده است تا ماه شاهد عشق دروغین من و تو نباشد...

آخرین نقطه

هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه می کرد! آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید! وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا می خندم من دیگر آن زن سابق نیستم! بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم!...

تازه  حرفش را تمام کرده بود که قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمش لنگر انداخت؟ با طعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی..پس این قطره اشک چیست؟! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت:

این؟!..این اشک نیست. نقطه است! می فهمی؟! نقطه..این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشقِ مردان گذاشتم! من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم جز به یکپارچگی شان...یکپارچگی در نامردی!...

زبان سکوت

یک ساعت تمام بدون اینکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم

فریاد کشید که: آخر خفه شدم! چرا حرف نمی زنی؟

گفتم: نشنیدی؟!.. برو

اشک رز !

دلم از اینهمه گرفتاری، اینهمه خونخواری و تبهکاری گرفته بود. رفتم سراغ دوستم.. گفتم: به خاطر یک لحظه فراموشی پیمانه ای چند می بزنیم.

به زیر درخت رزی که تنها در خانه ی ما بود پناه بردیم. هنوز اولین پیمانه شراب را سر نکشیده بودم که یک قطره آب از شکستگی یک شاخه ی سرشکسته به دامنم فرو غلطید... با تعجب از دوستم پرسیدم: این قطره چه بود؟ در آسمان ها که از ابر خبری نیست... دوستم پاسخی داد که روحم را تکان داد، گفت:

درخت رز است که گریه می کند! می خواهد به ما بفهماند که ای بی انصافها لااقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!...

فرزند بدبختی

پیرمرد بخت برگشته شکمش آب آورده بود. بچه های ولگرد با مسخره می گفتند: «یارو آبستنه ! یکی از همین روزا می زاد!»

یک روز که از آن کوچه، همان کوچه کثیفی که پناهگاه زندگی فلک زده او بود می گذشتم... دیدم لاشه اش را به تابوت می گذارند:

پیرمرد بخت برگشته زاییده بود. فرزند بدبختی چه می توانست باشد؟!...«مرگ...»

لوچ

دهقان پیر با ناله می گفت: ارباب! آخر درد من که یکی دوتا نیست، با وجود اینهمه بدبختی نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می بیند!

ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می کنی! مگر کور بودی، ندیدی که چشم دختر من هم چپ است؟!

گفت چرا ارباب دیده ام.. اما.. چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را دوتا می بیند..ولی دختر من اینهمه بدبختی را

وسعت روح

می گفت: ای شاعر.. آخر زمانی روح تو وسعتی بی پایان داشت.. بر وسعت روح تو چه گذشت؟!

فریاد کردم: خاموش! با من دیگر از وسعت روح حرف نزن!...

همه، هرچه تنگ نظری دیدم در وسعت روح خودم گم کردم.. آنقدر گم کردم تا  وسعت روحم پر شد..پر شد از یک مشت تنگ نظری های گمشده!

گمنام

بیهوش افتاده بود

بیهوش؟! نه! نمی توان گفت بی هوش

چون رنگش فزون از حد زرد و رنگ پریده بود! چشمانش نیمه باز بود

نیمی از بستگی در چشم تارش را بیداریِ یک مرگ در هم دریده بود!

از آنجا که لخت بود و پیراهنی به تن نداشت دل مادر طبیعت به حال زارش سوخته بود و از خاک و گل با چین و شکنی چند، پیراهنی دو رنگ برایش دوخته بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:5  توسط وحيد  | 

غریب

هنگام پاییز
 زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
 و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:40  توسط وحيد  | 

خدایا چومینوشتی سرنوشتم

که بخت از من رمیده بس که زشتم

زبانم  لال  اگر  خط   تو    بد   بود

تومیگفتی خود من مینوشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:38  توسط وحيد  | 

از بس كه كف دست بر جبین كوبیدم

تا بگذرد از سرم پریشانی من

نقش كف دست محو شد ریخت بهم

شد چین و شكن به روی پیشانی من

 

كارو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:35  توسط وحيد  | 

کارو که بود؟

کارو دِردِریان نویسنده و شاعر ایرانی بود. او متولد شهر همدان است.اما در بروجرد و اراک نیز زندگی کرده است.[۱]آنها بعد مرگ پدر مدتی را در مراغه و تبریز می گذرانند و مدتی بعد به تهران کوچ می کنند. کارو از نسل نخست شاعران نیمایی‌ است[۲].کارو یک‌بار ازدواج کرد و از همسرش جدا شد. او سه فرزند دارد دو دختر و یک پسر. رمی، ربکا و رنه[۳].

 


ویگن خواننده ایرانی نیز برادر وی بود.او با برادرش ویگن رابطه ی بسیار صمیمانه ای داشته است.

کتاب‌ها
شکست سکوت
نامه‌های سرگردان
برادرم ویگن
سایه ی ظلمت
سمفونی سرگردانی یک انسان
خاطرات یک گورکن
ماسه‌ها و حماسه‌ها
پرواز های فکر
دو بیتی ها

زندگی نامه ی زیر برداشته شده از کتاب  -برادرم ویگن-می باشد که توسط خود کارو با قلمی بسیار قدرتمند و بی نظیر در نوع خود نگاشته شده است...                                       

 

چپ و راست باران رحمت بود که بر سر پر شور دوران بیگانه ، به گور کودکیمان می ریخت ....
حیف...

حیف از دوران کودکی که با همه ی قدر و قیمتی که دارد ، دوران آن سوی جوانیست ....

حیف از دوران کودکی که  سرنوشتش – بدون آنکه خودش بداند – بازیچه یک زندگی جاودانه  فانیست ....

می ریخت راست و چپ ، گل های عدم احتیاج بود که از باغ آفتاب – باغ نه محتاج به آب آفتاب زیر پایمان ، می ریخت ....

زیر پای عظمت « الوند » به دنیا آمدیم :

« همدان »

شهری که برای بچه هایش – به جای ترکه های موسوم به اسب – حداقل یک شیر سنگی دارد .

همدان شهری که اشک کودکی های از یاد رفته مان ، در موازات اشک عظمت از یاد رفته اش ، قطره قطره ، از دامن ابدیت « الوند »  به دامن پاره پاره شب افتخارات آواره ، فرو می بارد

مرد بود

این را مرد بزرگی گفته است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:29  توسط وحيد  | 

تكیه بر جای خدا

تكیه بر جای خدا

شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم

در آن یك شب خدایا من عجایب كارها كردم

جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین

هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم

امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب

خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم

خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم

ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم

دگر قانون استثمار را زیر پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم

نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم

نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض

تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم

نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم

چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار

خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهمیدم خطا كردم ....

 

                                                                                             کفرنامه کارو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:8  توسط وحيد  | 

دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای


ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم

 

در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای


پیرمردی کور و فلج درگوشه ای


مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای


پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم


دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای


پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای


تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:5  توسط وحيد  | 

تولد

تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چی باید خوشحال باشم!!!
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی
 

 


 
من زاده ی شهوت شبی چركینم
در مذهب عشق ، كافری بی دینم
آثار شب زفاف كامی است پلید
خونی كه فسرده در دل خونینم
من اشك سكوت مرده در فریادم
داد ی سر و پاشكسته ، در بی دادم
اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
نام شب عشق را كه برد از یادم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:3  توسط وحيد  |